باغ بی برگی

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش

 ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست.
ور جز اینش جامه ای باید،
بافته بس شعله زر تار پودش باد


گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد
                                                یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست.
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت  پست خاک می گوید.

باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها، پاییز



30 شهریور 1400 24 0

ابری که روی صندلی چرخدار بود

خیس از مرور خاطره های بهار بود
ابری که روی صندلی چرخدار بود

ابری که این پیاده رو او را مچاله کرد    
روزی پناه خستگی این دیار بود

آن روزها که پای به هر قله می گذاشت
 آن روزها به گُرده ی طوفان سوار بود

حالا به چشم رهگذران یک غریبه است
حالا چنان کتیبه ی زیر غبار بود

بین شلوغی جلوی دکّه مکث کرد
دعوا سر محاکمه ی شهردار بود

آن سوی پشت گاری خود ژست می گرفت
مرد لبوفروش سیاستمدار بود

از جنگ و صلح نسخه که پیچید ادامه داد:
اصرار بر ادامه ی جنگ انتحار بود

این سو کسی که جزوه ی کنکور می خرید
در چشمهاش نفرت از او آشکار بود

می خواست که فرار کند از پیاده رو
می خواست و ... به صندلی خود دچار بود

دستی به چرخها زد و سمت غروب رفت
ابری فشرده درصدد انفجار بود

خاموش کرد صاعقه های گلوش را
بغضی که روی صندلی چرخدار بود



30 شهریور 1400 3871 1

خاله یادگار

آهای خبردار!
مستی یا هوشیار؟
خوابی یا بیدار؟
خاله یادگار! 

تو شبِ سیا 
تو شبِ تاریک 
از چپ و از راست 
از دور و نزدیک
یه نفر داره 
جار می‌زنه، جار:
آهای غمی كه 
مثلِ یه بختک 
رو سینه‌ی من 
شده‌ای آوار 
از گلوی من 
دستاتو، وردار 

توی كوچه‌ها 
یه نسیم رفته،
پی ولگردی 
توی باغچه‌ها،
پاییز اومده 
پی نامردی 
توی آسمون 
ماه‌و دق می‌ده 
دردِ بی‌دردی 
خاله یادگار! 
نمیای بریم 
شهرو بگردیم 
قدم به قدم؟ 
نمیای بریم 
چراغ ورداریم 
پرسه بزنیم 
دنبالِ آدم؟ 

كوچه‌های شهر 
پُرِ ولگرده 
دل پُرِ درده 
شب پُرِ مَردو 
پُرِ نامرده 
همه پا دارن 
همه دَس دارن 
اما بعضیا 
دورِ خودشون 
یه قفس دارن 
بعضیاشونم
توی دستشون 
یه جرس دارن 
آره خاله جون! 
خاله خبردار! 
باغ داریم تا باغ 
یكی غرقِ گل 
یكی پُرِ خار 
مرد داریم تا مرد 
یكی سَرِ كار 
یكی سَرِ بار 
یكی سَرِ دار 

آهای خبر دار!
خاله یادگار! 
تو میخونه‌ها 
دیگه كی مسته؟ 
دیگه كی هوشیار؟ 
تو ویرونه‌ها 
دیگه كی مرده؟ 
كی شده مُردار؟ 
تو افسونه‌ها 
دیگه كی دیوه؟ 
دیگه كی دیوار؟ 

آره خبردار 
خاله یادگار! 
می‌خوان بینِ ما 
دیوار بزنن 
میله بكارن 
خندق بكنن 
تو رو ببرن 
اونورِ بازار 
من‌و بیارن 
اینورِ بازار 
از من و توها 
بازار شلوغه 
 
تا ما با همیم 
دیوار دروغه 
بارون نزنه 
آبت نبره 
من دارم میام 
خوابت نبره...

خبر، خبردار 
خاله یادگار! 
من به یادِ تو 
بیدار می‌مونم 
تو به یادِ كی 
می‌مونی بیدار؟ 
 



30 شهریور 1400 26 0

سلام سردار

زمان!‌به هوش آ، زمین! خبردار
که صبح برخاست، صبح دیدار

چه صبح نابی! چه آفتابی!
چقدر روشن، چقدر سرشار

قسم به والشمس‌های قرآن
قسم به فانوس‌های بیدار

قسم به از بند خویش‌رستن
قسم به مردان خویشتن‌دار

قسم به والعادیات ضبحا
قسم به آیات فتح و ایثار

قسم به بامرگ‌زیستن‌ها
به ایستادن میان رگبار

چه فرق دارد شام و فلسطین
عراق و ایران؟ یکی‌ست پیکار

بلند بادا همیشه نامت
سرت سلامت سلام سردار

به جز تو اینسان، به جوهر جان
که داده پاسخ به این عمّار

اگرچه بالاتری از آنان
به سرو می‌مانی و سپیدار

به یار می‌مانی و سپاهش
به سیصد و سیزده علمدار

خوشا اگر چون تو، هرچه سرمست
خوشا اگرچون تو، هرچه دیندار

نه دین در شب گریختن‌ها
نه دین دنیا، نه دین دینار

تو سیف‌الاسلام روزگاری
ولی نه از دین خود طلبکار

به خویش می پیچی از لطافت
به پای طفلی اگر رَوَد خار

چه جای سجیل، چون ابابیل
گرفته نام تو را به منقار

تو یار سرچشمه ی حیاتی
هرآنکه یار تو نیست مردار

تو اهل اینجا نه! از بهشتی
تو اهل پروازی و سبکبار

نه اهل آن سجده‌های سطحی
نه اهل آن روزه‌های شکدار

قسم که«مَن‌ینتظر...» تویی تو
قسم به این زخم‌های بسیار

بلند بادا همیشه نامت
سرت سلامت سلام سردار
 



30 شهریور 1400 2249 0

ما همه اکبر لیلازادیم!

باز هم اول مهر آمده بود
و معلم آرام
اسم ها را می خواند:
اصغر پورحسین!
پاسخ آمد:
حاضر
قاسم هاشمیان!
پاسخ آمد:
حاضر
اکبر لیلازاد
....
پاسخش را کسی از جمع نداد
بار دیگر هم خواند:
اکبر لیلازاد!
...
پاسخش را کسی از جمع نداد
همه ساکت بودیم
جای او اینجا بود
اینک اما، تنها
یک سبد لاله ی سرخ
در کنار ما بود
لحظه ای بعد، معلم سبد گل را دید
شانه هایش لرزید
همه ساکت بودیم
ناگهان در دل خود زمزمه ای حس کردیم
غنچه ای در دل ما می جوشید
گل فریاد شکفت!
همه پاسخ دادیم:
حاضر!
ما همه اکبر لیلازادیم!



30 شهریور 1400 16193 10

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند


پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاییز می رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه، جا کند

او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را بر ملا کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد ـ خدا کند ـ

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است و راهی نمانده است
جز این که روز و شب بنشیند دعا کند ـ

شاید اثر کند و خداوند فصل ها
یک فصل را به خاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش... صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند

 



30 شهریور 1400 56008 34

چقدر قمری بی آشیان درآوردیم

میان خاک، سر از آسمان درآوردیم
چقدر قمری بی آشیان درآوردیم

وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم
چقدر خاطره ی نیمه جان درآوردیم

چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر
چقدر آینه و شمعدان درآوردیم

لبان سوخته ات را شبانه از دل خاک
درست موسم خرماپزان در آوردیم

به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم
عجیب بود که آتشفشان درآوردیم

به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت
چقدر از دل سنگت جوان درآوردیم

چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم
ز خاک تیره ولی استخوان درآوردیم

برای آنکه بگوییم با شما بودیم
چقدر از خودمان داستان درآوردیم*

شما حماسه سرودید و ما به نام شما
فقط ترانه سرودیم، نان درآوردیم

به بازی اش نگرفتند و ما چه بازی ها
برای این سر بی خانمان درآوردیم

و آب های جهان تا از آسیاب افتاد
قلم به دست شدیم و زبان درآوردیم



*این بیت را محمد سعید میرزایی به این غزل هدیه کرد



30 شهریور 1400 8478 5

آنکه دستور زبان عشق را بی گزاره در نهاد ما نهاد

دست عشق از دامنِ دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد


04 شهریور 1400 21163 3

سرباز شدن برای سرباختن است

تا اول و آخر سفر، باختن است
در بازی عشق، برد در باختن است

از پیکر بی‌سرم تعجب نکنید
سرباز شدن برای سرباختن است
 


04 شهریور 1400 123 0

امان از امان نامه ی جانورها


به مظلومیت مردم مظلوم افغانستان

نکردند کاری برای بشرها
نه اشرف غنی ها، نه ملاعمرها

از احوال مردم مپرسید خون است
بریده نفس ها ، شکسته کمرها

پناه یتیمان کسی نیست دیگر
پدرها عزادار داغ پسرها

زنان موپریش غم دختران اند
مپرسید از حال و روز پدرها

خبرها همه بوی خون دارد و خون
چه باران خونی ست در این خبرها

خبرها چه تلخ است مثل همیشه
چو آینده و حال، چون پیشترها

جهان بی خبر از خبرهای خدعه ست
خبرساز، این از خدا بی خبرها

چه اندازه تلخ است این جا سیاست
چه اندازه شور است این جا شکرها

یکی نیست تا بازگوید از این حال
بگوید که خون است این جا جگرها

چه در خانه دارید؟ ای دوره گردان!
چه در سفره دارید؟ ای کارگرها؟

دریغا که صد جنگل از بید مجنون
به یک خدعه افتاده دست تبرها

خبرها به جز خوف و ترس و رجا نیست
مکن خوش دلت را به بوک و مگرها

که مشتی درنده ست و مشتی دریده
پی آبرویند این پرده درها

دل مردمان شد جگرخون و بریان
گداگشنگان رد سیخ جگرها

چَرا و چریدن جواب چِراهاست
چِرا نیست در منطق گورخرها

جهان دست جادوگران است، مردم!
بترسید از بازی فتنه گرها

مزن آتشی بر دل خلق، بس کن!
چه می خواهی از جان این شعله ورها

شما خیرتان شعله بود و شرارت
تمامی شرار است این خیر و شرها

مده منصب فضل و نام امیری
به گاوان و گوسالگان و به خرها

بریز و بپاشی ست با خون مردم
جهان خسته از این بریز و ببرها

همه خودستایی، همه خودپسندی
جهانی به تاب است از این خودنگرها

کزین پیش گوساله ی عافیت جو
چه زایید جز زور و تزویر و زرها ؟

مجاهد خداوند قصر و کنیز است
که این خواجه افتاده شورش ز سرها

نه تیری ست در چله اش نی کمانی
نه شمشیر دارد به کف، نی سپرها

سواران بسیار در خون گذشتند
نه برخاست گردی از این بوم و برها

چه آورده اید ارمغان از امارت؟
چه دارید میراث؟ خوف و خطرها؟

هلا قوم تاجیک و قوم هزاره!
خطرهاست در پیش روتان، خطرها

الا وارثان خراسان دیروز
الا بستگان فریدون و فرها

شغالان به هر جای باشد شغال اند
امان از امان نامه ی جانورها

بپرهیز چون بیهقی زین جماعت
مده نامه ات را به کوران و کرها

تبردار را باغبان کرده بودید
دریغا دریغا، شما بی خبرها

خراسان من! خواجه عبداللهت کو؟
چه مانده ست از فضل و فخر و هنرها؟

به بلخ و هری و به غزنین، آنان
به عرفان و شعرند پیغامبرها

چنان مولوی و سنایی و ناصر
به دنیاست زآنان فراوان اثرها

به خود گر بیایید ای قوم مشرق
چه اندازه سود است در این ضررها

به دانش گرایید و غیرت که زاید
ز اندک شکستی فراوان ظفرها


27 مرداد 1400 165 0

چگونه می‌شود از عشق رو بگردانید؟

رجز نیاز ندارد اگر نگاه کنید
در این معارفه انصاف را گواه کنید

رجز نیاز ندارد، حسینِ فاطمه است
چگونه می‌شود ای قوم! اشتباه کنید؟

چگونه می‌شود از عشق رو بگردانید؟
و ساده فرصت معراج را تباه کنید؟

مباد در پی نان، با ذغال سرد تنور
تمام چهرۀ تاریخ را سیاه کنید

کدام سورۀ مُنزَل نوشته وقت صلاة
وضو به خون قتیلان بی‌گناه کنید؟

قسم به عصمت پروانه‌ها که بعد حسین
مباد ارادۀ تاراج خیمه‌گاه کنید

و در سیاهی شب در مسیر شام مباد
سر بریدۀ‌ او را چراغ راه کنید

رجز نیاز ندارد میان سجدۀ خون
به چشم‌های نجیبش کمی نگاه کنید
 


26 مرداد 1400 164 0

خانه‌ام موکب محرم توست

عالمی محو شور عالم توست
عالمی باز غرق ماتم توست

پیش غم‌های تو، غمم، غم نیست
شادم از اینکه غصه‌ام، غم توست

زخم‌‌هایم -که تازه‌اند هنوز-
چشم‌هاشان به لطف مرهم توست

من امیدم به موی تو بندست
چاره‌ام، ریسمان محکم توست

برکت زندگی‌م، روضه و اشک!
این هم از بخشش دمادم توست

اینکه در تربتت شفا داری
از خداوندی مجسم توست!

رجعت سرخ توست وعده‌ی حق
چشم‌هامان به راه مقدم توست

همه‌جا کربلاست، میدان‌ست..
کربلا، مشهد مکرم توست

نفس شهر، سرد و سنگین‌‌ست
و شفابخش عالمی، دم توست!

هر کجا میروم، غمت آنجاست
سینه‌ام، هیئت محرم توست،
خانه‌ام، موکب محرم توست...


محرم ۱۴۴۳


26 مرداد 1400 186 0